خرداد ۲۳, ۱۳۹۹

باغبان همیشه عاشق این سرزمین چهارفصل

برای زادروز محمد پورثانی )بیس توسوم خرداد ۱۳۱۷ – دوم مرداد ۱۳۸۳ (

مریم پورثانی من در خان های به دنیا آمدم که حیاط بزرگی داشت. یک طرف حیاط، سرتاسر، باغچه ای بود که دیوارش زیر گل های اقاقیا و پیچ امی نالدوله پنهان شده بود. دور تا دور حوض وسط حیاط هم گلدا نهای یاس رازقیو شمعدانی چیده شده بود؛ گل های زیبا و خوشبویی که در بیشتر خانه های قدیم تهران وجود داشت. هرکسی به حیاط خانه ما پا می گذاشت از دیدن آن همه درخت و گل و گلدان مبهوت می شد.
راز این همه سرسبزی و زیبایی، عشق پدر به طبیعت بود.
از پنجره چشم هایم می دیدم که او با گل و گیاه چگونه رفتار م یکند. پدر، یک نویسنده پُرکار بود و من فهمیده بودم، وقتی به باغچه آب م یداد یا گیاهی را قلمه می زد یا درختی را هرس می کرد، با تک تک آنها حرف می زد و احوالپرسی می کرد.
بعد از این گف توگوها بود که خستگی کارهای روزانه از تنش بیرون می رفت، گل از گلش می شکفت و قبراق و سرحال، پشت میز تحریرش م ینشست؛ روبه روی گلخان های که گلدان های فراوان و غرق گلش برای او اهمیت حیاتی داشتند.
خودش در یکی از گفت وگوهای رادیویی تعریف م یکند که روزی کنار باغچه حیاط رادیو )ساختمان میدان ارک( مشغول قدم زدن بوده که یک نفر اربا برجوع به تصور اینکه او در پُست سازمانی «باغبان » سازمان صداوسیما مشغول انجام وظیفه است )چون خیلی ساده لباس م یپوشید( شروع می کند به پرسیدن سوالاتی در زمینه گل و گیاه؛مثل هرس کردن بوته خرزهره و خاک کردن بر گهای چنار برای حاصلخیزی باغچه و… پدر هم که یک دایره المعارف گویای باغبانی و کشاورزی بود، با صبر و حوصله فراوان پاسخسوا لها را می دهد و به راهنمایی ارباب رجوع م یپردازد کهسر و کله همکاران برنامه «صبح جمعه » پیدا می شود. تازه آن وقت است که اربا برجوع می فهمد با یک طنزنویس صحبت می کرده است!در فرهنگ شفاهی فارسی زبان ها، ضرب المثل نغز و
پُرمغزی وجود دارد که از روزگاران قدیم، سینه به سینه نقل شده تا به نسل ما رسیده است: «فلانی دستش سبز است. » مشابه چنین مفهومی را در ادبیات کلاسیک اروپاییمی توان در کتاب خواندنی «تیستو سبزانگشتی » سراغ گرفت. پسر بچ های با انگشت های سبزکننده و استعداد خار قالعاده در باغبانی که خیلی زود م یفهمد «علم طب برای یک آدم غصه دار نمی تواند کار مهمی انجام دهد و برای معالجه شدن باید شوق زندگی وجود داشته باشد » و سؤال می کند: «آیا قرصی وجود ندارد که امید بیاورد؟ » محمد پورثانی، مصداق بارز ضر بالمثل خودمان و یک سبزانگشتی تما معیار با چش موابروی مشکی شرقی بود! باغبانی، باور عمیق و نحوه سلوک او در سراسر زندگی اش بود. اینکه اگر استعداد نوشتن، به ویژه طنزنویسی، را در یک جوان م ییافت، برای کشف آن جوان و شکوفا شدن استعدادش، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی ورزید و نه تنها برایش وقت م یگذاشت و آنچه را بلد بود، به
جوان ترها یاد می داد که برای آنها از جان، مایه می گذاشت.
درست مثل یک باغبان که پس از کاشتن بذر، صبورانه و عاشقانه، نگران و مراقب سبز شدن و رویش جوان هها است. این نکته به عنوان یک خصلت و ویژگی بارز محمد پورثانی از سوی بسیاری از دوستان قدیم و همکاران او در عرصه مطبوعات و رسانه ها ذکر شده است. ححتی خوانندگان جوانی که هرگز او را از نزدیک ندیدند، راهنمایی های فنی و اخلاقی او را «پدرانه » توصیف کرده اند.
محمد پورثانی عاشق این سرزمین چهارفصل و مردمان نجیبش بود و همین عشق است که باعث م یشود پس از گذشت این سال ها او را همچنان سرزنده
و بانشاط به یاد آوریم و یک عمر قلم زدن عاشقانه او را ارج نهیم و برای سرسبزی باغ همچنان بی وقفه تلاش کنیم. او به من یاد داد که یأس را چگونه بخوابانم و چه وقت به گل سرخ تشنه آب بدهم. سرسبزی باغ، تنها آرزوی او بود

یادداشت‌ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *